جمعه، 14 تیرماه 1387

 

روزه ام، روزه سکوت. و این یعنی اینکه تا اطلاع ثانوی به هیچ تماسی اعم از تلفن، اس ام اس، میل، پی ام و قس علی هذا پاسخ نخواهم داد. با تشکر

 

جمعه، 14 تیرماه 1387

 

خداوندا ما را از شر دخترعموهای رجیم و فضول ایمن بدار!

الهی آمین!

 

شنبه، 8 تیرماه 1387

دلم گرفته. انگار تموم دلتنگی های غروب جمعه، در غروب شنبه بر سرم نازل گشت. گویا این سهم هفتگیت هست. دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره! باید سهمت رو هر هفته دریافت کنی.

تموم فن بوک موبایل رو زیر و رو می کنم. کسی نیست که بشه تو این غروب، حجم دلتنگی رو باهاش تقسیم کرد. اونهایی هم که قبلا همدل بودن الان چنان در پیچ و تاب زندگی و کار غرق شده اند که وقتی برای دلتنگی تو ندارن. حالا غم بی همزبونی هم به غم دلتنگی اضافه میشه. دل به دریا می زنم. یه اس ام اس می فرستم، حرفی از دلتنگی نیست... اما خب... هیچکس لحن دلتنگت رو پشت جمله های بی ربط متوجه نمیشه! گذشت اون زمون که میشد تموم دلتنگی ها رو قسمت کرد، شادیها رو قسمت کرد. هنوز شادیها قسمت میشه اما دلتنگی ها نه! خودت تنهایی باید هضمشون کنی! سخته. باید قبول کرد.

فکر کنم هیچ چی بدتر از این نیست که همزبون نداشته باشی. امروز برگشتم عقب. فکر کنم تا سه-چهار سال. هیچکس نبود. خودم هم باورم نمی شد اینهمه مدت تنها بوده باشم.خودم نه، دلم. غیر از این چند صباحی که دور و برم خلوت شده همیشه اطرافم شلوغ بود اما... چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن...

از کسی گلایه ای نیست. زندگی امروز وقتی باقی نمی گذاره. اینقدر دغدغه های زندگی زیاده که کسی وقت نداره به قصه دلتنگی های تو گوش کنه. منم خیلی وقته که یاد گرفتم دنبال گوش نگردم. این حرفها گفتن نداره اونم واسه آدمهایی که روز به روز غریبه تر میشن، اینقدر غریبه که یادت میره روزی فقط سری از هم سوا بودید. شاید همین، من و امثال من رو روز به روز در دنیای مجازی بیشتر و بیشتر غرق می کنه. آدمهای مجازی داوطلبانه گوش میشن برای شنیدن. اما تو هم خوب میدونی که گوشهای مجازی هیچوقت قابلیت اون دستی رو که رو شونه ات میشینه ندارن، اون شونه ای که روش اشک بریزی رو ندارن، حتی اون انگشتی رو که اشکهات رو پاک می کنه رو هم ندارن. حتی اون نگاه رو که باهات همدردی کنه رو هم ندارن...

دلم یه آغوش بی دغدغه می خواد. دلم یه دل بزرگ میخواد که صدای قلبم رو بشنوه. دلم کسی رو میخواد که من رو بفهمه، بدون اینکه چیزی بگم. مرد و زنش فرقی نداره. دلم یه دوست میخواد. یه کسی که بشه باهاش حرف زد بدون واهمه از سرکوفت و سرزنش، بدون واهمه از اینکه به گوش کسی می رسه، بدون این فکر که شاید یه روز دشمنت شه! یکی که جنس خودم باشه.

هیچ چیزی بدتر از این نیست که کسی رو نداشته باشی که حدیث دل براش بگی. بی همزبونی بدترین درد دنیاست...

شنبه، 8 تیرماه 1387

 

با من خودی تر از نفس، شدی و نشناختم تو رو

ساختمت و نشناختمت، نشناختم و باختم تو رو